حكيم ابوالقاسم فردوسى

961

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

جهاندار بهرام هر هفت سال * بدان آب رفتى بفرخنده فال چو لشكر بنزديك دريا رسيد * شهنشاه دريا پر از مرغ ديد بزد طبل و طغرى شد اندر هوا * شكيبا نبد مرغ فرمانروا زبون بود چنگال او را كلنگ * شكارى چو نخچير بود او پلنگ سرانجام گشت از جهان ناپديد * كلنگى بچنگ آمدش بر دميد بپرّيد بر سان تير از كمان * يكى بازدار از پس اندر دمان دل شاه گشت از پريدنش تنگ * همى تاخت از پس بآواز زنگ يكى باغ پيش اندر آمد فراخ * بر آورده از گوشهء باغ كاخ بشد تازيان با تنى چند شاه * همى بود لشكر بنخچيرگاه چو بهرام گور اندر آمد بباغ * يكى جاى ديد از برش تند راغ ميان گلستان يكى آبگير * برو بر نشسته يكى مرد پير زمينش بديبا بياراسته * همه باغ پر بنده و خواسته سه دختر بر او نشسته چو عاج * نهاده بسر بر ز پيروزه تاج برخ چون بهار و به بالا بلند * بابرو كمان و بگيسو كمند يكى جام بر دست هر يك بلور * بديشان نگه كرد بهرام گور ز ديدارشان چشم او خيره شد * ز باز و ز طغرى دلش تيره شد چو دهقان پر مايه او را بديد * رخ او شد از بيم چون شنبليد خردمند پيرى و برزين بنام * دل او شد از شاه ناشادكام برفت از بر حوض برزين چو باد * بر شاه شد خاك را بوسه داد چنين گفت كاى شاه خورشيد چهر * بكام تو گر داد گردان سپهر نيارمت گفتن كه ايدر بايست * بدين مرز من با سوارى دويست سر و نام برزين بر آيد به ماه * اگر شاد گردد بدين باغ شاه ببر زين چنين گفت شاه جهان * كه امروز طغرى شد از من نهان دلم شد ازان مرغ گيرنده تنگ * كه مرغان چو نخچير بد او پلنگ چنين پاسخ آورد بر زين بشاه * كه اكنون يكى مرغ ديدم سياه ابا زنگ زرّين تنش همچو قير * همان چنگ و منقار او چون زرير بيامد بران گو ز بن بر نشست * بيايد هم اكنون ببختت بدست هم انگه يكى بنده را گفت شاه * كه رو گو ز بن كن سراسر نگاه بشد بنده چون باد و آواز داد * كه همواره شاه جهان باد شاد كه طغرى بشاخى بر آويختست * كنون باز دارش بگيرد بدست چو طغرى پديد آمد آن پير گفت * كه اى بر زمين شاه بىيار و جفت پى مرزبان بر تو فرخنده باد * همه تاج داران ترا بنده باد بدين شادى اكنون يكى جام خواه * چو آرام دل يافتى كام خواه شهنشاه گيتى بران آبگير * فرود آمد و شادمان گشت پير بيامد هم انگاه دستور اوى * همان گنج داران و گنجور اوى بياورد برزين مى سرخ و جام * نخستين ز شاه جهان برد نام بياورد خوان و خورش ساختند * چو از خوردن نان بپرداختند